تبليغاتX
واگويه هايي متناقض/شايد سر ميگويم/نه
نبسته ام به کس دل...نبسته کس به من دل...چو تخته پاره بر موج...رها رها رها من.

نوشتن درباره ننوشتن

 

گاهی اوقات نوشتن درباره ننوشتن هم خود سوژه ایست برای نوشتن که الان دارم می نویسم.

شاید در نظر نسبت به نوشته دوستان چند صفحه ای بنویسم یا در نقد فیلمنامه دوستان بیشتر از خود فیلمنامه نظر دهم اما به خودم که می رسم هیچ...

الانم به بن بست خوردم چند خطی نوشتم و پاک کردم .. ظاهرا این عادت دیرینه دست از جان ما بر نمی دارد.

اي اشتياق آبي!

با من بمان كه عمريست در آرزوي پرواز بي آسمان ترينم!

 

لينك ثابت| نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 17:54 توسط مرد جان به لب رسیده |

مکاشفه در باد

 

 

مبارك

نزديك عيد بود و خانه تكاني
پدر بزرگ عصباني و محكم
از قاب پوسيده مي نگريست
پچ پچي در گرفت
مادر گفت : اين عكس را عوش كنيد
پدر گفت : نه قاب عكس را عوض كنيد
مادر بزرگ دندان هايش را جا به جا كرد و گفت :
اشلاً كطوره پدر بژرگ را عوض كنيد

...

بالاخره زحمات سه ماهه ما جواب داد و فیلمنامه مکاشفه در باد به اولین جشنواره پایش باز شد.

سایت فیلم کوتاه

به انضمام  حضور فیلم مستند کوتاه در سپیده دم سماور در جشنواره اترک

سایت انجمن سینمای جوانان

 

لينك ثابت| نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 23:15 توسط مرد جان به لب رسیده |

پیژامه راه راه پدر را باد برد



... در انحنای بینی و صورت نشسته بود

( مابین ابروان مریض خاطرش )

انگشت های شست و میانی به رسم فکر

هرچند ثانیه یک بار هر کدام

می رفت سمت گوشه ی چشم مجاورش

یعنی نه من به شما فکر می کنم

یعنی نه تو مسبب اشک منی

همین ...


...

همیشه یکی هست که هلت بده ، چه نشسته باشی روی تاب چه ایستاده باشی لبه پرتگاه

...




لينك ثابت| نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 11:17 توسط مرد جان به لب رسیده |

سمفونی قیژ قیژ

  

همه گاوها ، گوساله به دنیا می آیند

من گوساله ، گاو به دنیا آمدم

شیرم را دوشیدند

شاخم را شکستند

از دباغخانه که برگشتم عزیز شدم

حالا نشسته ام پشت ویترین گالری کفش

سایز 37

درست اندازه پای ملیحه


(اکبر اکسیر ، کتاب ملخ های حاصلخیز)




شنبلیله  و پهپاد

( این عنوان نه هیچ گونه ربطی به نوشته ها دارد و نه معنا و مفهموم خاصی ، محض دلخوشی گذاشتمش

(چون من عاشق ای لغتم ... شنبلیله عاشق

خدا نکنه آدم  گیر این تازه به دوران رسیده ها بیفته ، مخصوصا حالا یه پستی هم یه جا داشته باشه ، ( از این عناصر به مقدار فراوان در نظام اداری ایران وجود داره ) این نوکیسه ها از کانال بسیجی  بودن ، من جنگیدم تو کجا بودی و یقه بسته وارد سیستم اداری می شن ( بنده خدا این بسیجی های مخلصم را نیز بدنام می کنند) و خدانکنه یه تخلف کوچیکی کنی و گیر اینا بیفتی ...! ایضا به ادامه عرض توجه فرمایید.

اواخر ترم آخر دانشگاه جناب استاد دستور نمودند جهت خالی نبودن عریضه و اینکه آیندگان نیز بگویند در گذشته موجوداتی زنده در این مکان تحصیل کرده اند ، پروژه ای ، تحقیقی ، کار خوبی ، چیزی انجام دهید ... ما هم جهت خود شیرینی گفتیم فیلمی مستند کوتاهی تحت عنوان درس به همراه گزارش از مسئولین زیربط  تهیه می کنیم ، از قضا جناب استاد به شدت استقبال کرد.

ما هم نیز به سبک شاعرانه  از موضوعی خشک و جدی  ، تهیه مستند را شروع کردیم. به سبک بیست و سی ، به صورت مخفیانه از همکاری نکردن نهادی هم فیلم گرفتیم ( در حد 5 دقیقه) در اواخر کار ، بنده و دوربینم را بچه های حراست نهاد زیربط گرفتند . چنان جنب و جوش  و سروصدایی به پا کردند که گویی یک پهپاد جاسوس اسرائیلی گرفته اند. گویی همه کارکنان بیکار بودند و اکنون که اتفاقی مافوق تصورشان در کنارشان افتاده به جنب و جوش افتاده اند و سوژه ای دستشان افتاده و من بیچاره را به همراه دوربین کشف و ضبط نمودند. حراست کل به اداره محل کارم نامه زد و در ارتباطی تلفنی مرا مخل امنیت سازمانشان معرفی نمود. دوربینم را گرفتند ، مجوزم را نادیده گرفتند و علی هذا ...

اکنون به مدت 25 روز است که بی دوربین مانده ام و هیچ کس در آنجا پاسخگوی من نیست ، حتی زمانی که میپرسم با این همه بگیر و ببند( نامه ، پیگیرد قانونی ...) چه زمانی دوربینم را می دهید ، می فرمایند معلوم نیست

، می خواستی تخلف انجام ندی ... !

لازم به ذکر است با تمام این تفاسیر بنده اصلا به نظام اداری کشورم بدبین نشدم ها ...! خواستم بدونید.!  

لينك ثابت| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 19:12 توسط مرد جان به لب رسیده |

کفن جیب نداره



اساسا پول چیز خوبیه ، فکر در موردش خوبه و رسیدن بهش شاید هدف خیلی ها باشه و اینکه خیال آرامشی در پس اون نهفته ست ما رو وادار به حرکت به سمتش می کنه !

تا اینجای کار اکثر مردم هم عقیده اند اما در دام اقتصاد و پولداری افتادن از بنیان مارو تغییر میده و به سادگی هر چه ممکن نگاه مارو نسبت به همه امور و موجودات از زاویه: های انگل ( بالا) جهت دار می کنه !

نکته اساسی در این ماجرا اینه که هیچ پولداری فکر نمی کنه که پولداره ، به این فکر می کنه که از اون بالاترم هستن و به پول بیشتر فکر می کنه ! این به معنای سیری ناپذیری نیست یه مریضی به پول فکر کردنه و نتیجه اون پول در آوردن !

یک پولدار همیشه به نحوه پول بیشتر درآوردن فکر می کنه (در هر درجه ای) و شاید هیچ فکری به نحوه خوب خرج کردن اون نکنه! واسه همین می بینی یک پولدار تفاوت زندگیش با یک بی پول فقط در کثرت خوردن یا داشتن همون چیزیه که بی پول به مقدار کمتر داره ...! است .

درسته پول از شاخصه های  امنیت خاطره اما تا محدوده های کمی ( نهایتا به وسعت عمرت)و اینکه با کلی پول از آخر به زیر یک خروار خاک می ری و هیچی هم با خودت نمیتونی ببری چون کفن جیب نداره ، از همه مهم تر شاید کنار یه بی پول قبر شی !

نتیجه اساسی اینکه : به پول فکر نکن به زندگیت فکر کن ، به اون دنیات فکر کن ، به علایقت فکر کن ... اصلا به بی پولی فکر کن !




لينك ثابت| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 21:41 توسط مرد جان به لب رسیده |

این بود زندگی ... (فیلم مستند جدیدم)

 

 

از تو كه حرف میزنم همه فعل هایم ماضی اند

حتی ماضی بعید

ماضی خیلی خیلی بعید

كمی نزدیك تر بنشین

دلم برای یك حال ساده تنگ شده است ...

...

اساس و بنیان یک ماجرا به کل به چیزهای غیر مرتبط به موضوع آن برمی گردد که اساساً فاقد اون ارزش یا جذابیت که تصور می شود ماجرای کذایی داشته باشد .... دنیا دست آدم های خل تر و پرت تر است . شیوه آدم خل که من بیشتر می گویم دیوانه طوری است که وقتی وارد ماجرایی می شود که هیچ  شناخت و تلاشی در اون زمینه نداره با یکسری میانبرهایی که بیشتر شبیه سراب است خود را از سطحی ترین لایه های ممکن به موضوع ماجرا نزدیک می کند و به شکل کاملا دم دستی اطلاعاتی در این زمینه کسب می کند . دیوانه در مرحله اول صرفا به کاربرد الفاظ و تکنیک های که فقط شنیده یا خوانده یا دیده بسنده می کند سپس با ایجاد اعتماد به نفسی کاذب و بجا که آدم های نخبه اون ماجرا فاقد اونند خود را وارد جرگه می کند. به علت این اطمینان کاذب یا بی خبری وارد عمل می شوند و دست به اقدامات سطحی در اون حیطه می زنند و چون اساساً عامه مردم سطحی نگرند با استقبال مواجه می شود. این بر اعتماد به نفس دیوانه دامن می زند و تا حدی پیش می رود که صاحب نظر می شود . اینجاست که آدم نخبه ماجرا ترسش بیشتر می شود و دامن زدن مردم به آن او را وارد انزوا می کند و میدان برای دیوانه ها بزرگ تر و بیشتر میشود . اینجاست که باید دیوانه شد یا دست به یک عمل انتحاری زد و تو هم دیوانه شوی...این کلمات شرح حال برخی فیلمسازان وطنی ماست.  

لينك ثابت| نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 22:57 توسط مرد جان به لب رسیده |

بیکرانه

 

 

در انتهای هر سفر

در آینه

دار و ندار خویش را مرور می کنم

این خاک تیره این زمین

پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل

در آخرین سفر

به جز زمین و آسمان

چیزی نمانده است

گم گشته ام ، کجا

ندیده ای مرا ؟

 

 

لينك ثابت| نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 14:9 توسط مرد جان به لب رسیده |


www.irLearn.com