تبليغاتX
واگويه هايي متناقض/شايد سر ميگويم/نه
اراده به دانستن

...اراده به دانستن...فوكو

1.همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس...كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم

2.من واژگون من واژگون من واژگون رقصيده ام

3.ميلاد بي آغاز من هرگز نمي داند كسي...من پير تاريخم كه بر بام قرون رقصيده ام

4.فرداي نا پيداي من پيداست در سيماي من...اين سان كه با فرداييان در خود كنون رقصيده ام

5.منظومه اي از آتشم آتشفشاني سركشم...در كهكشاني بي نشان خورشيد گون رقصيده ام

6.اي عاقلان در عاشقي ديوانه مي بايد شدن...من با بلوغ عقل در اوج جنون رقصيده ام

7.ميلاد دانايي منم پرواز بينايي منم...من در عروجي جاودان از حد فزون رقصيده ام

8.من با بلوغ عقل در اوج جنون رقصيده ام

9.عطش من گواه آتش توست

و در آخر

ليك سوراخ دعا گم كرده ام...
!
لينك ثابت| نوشته شده در جمعه 1387/04/21ساعت توسط مرد جان به لب رسیده |

روايتي نوستالوژيك..هشت .. خانه ي دوست كجاست؟!

 
 
 

تاريخ:داشتم درباب موضوع تاريخ معاصر ايران گشت و گذاري ميزدم ...تقريبا رسيده بودم به ايران بعد از اسلام...طبق ترتيب حكومت هاي پس از اسلام در ايران...امويان ... بني عباس..آها...پادشاه هشتم بني عباس كه ميشد جناب معتصم..ايشان خيلي برايم جالب بود گفتم اينجا نيز ذكر كنم شايد براي شما هم جالب باشد اين كه جناب معتصم خان ارادته خاصي به عدد هشت داشته اند و در عرش با اين عدد عهد بسته بودند ..عمرشان كفاف نداده وگرنه بيش از اين ارادت خود را به جناب هشت نشان ميدادند البته ذكر كنم از قوله نويسنده آن كتاب كه اين سلسله وقايعي كه خواهم گفت كاملا اتفاقي بوده و ايشان اصلا دله خوشيم نسبت به هشت نداشته اند..طبق يك روايت معتبر ايشان اواخر عمر همه را هشت ميديدن..اعم از انسان ها ..اشيا..جانداران و ...از ايشان به نام خليفه مثمن ياد شده است..
ذكر وقايع:معتصم خان هشتمين(1)پادشاه حكومت بني عباس بوده اند..هشتمين (2)فرزند عباس(موسس حكومت)..مرگ ايشان درچهل و هشت (3) سالگي رقم خورده..دوران خلافت ايشان هشت سال و 8 ماه و 8 روز(4)البته اينجا سه تا هشت بود.. داراي هشت پسر(5)..وهشت دختر(6)..پيروزي در هشت جنگ(7)..داشتن 8000 غلام(8)...حتي در داشتن عدد هشت نيز هشت..ناگفته نماند معتصم خان شهره سامرا را ساخته اند...هشت...!
و عجيب تر از آن كه من اين مطلب را در كتابي خواندم به نام تاريخ معاصر ايران(خلاصه)چاپ سال 1380 كه نويسنده اش جناب گشتاسبي 12 سال بيشتر نداشته اند يعني كلاس اول راهنمايي و اهله بوشهر...در مقدمه اين كتاب نيز به اين مسعله اشاره كرده بودند...عجيبا!
انقلاب:روز پنج شنبه..تلفن..دينگ دينگ..مجيد:قراره فردا تو پارك ملت شلوغ بشه..دانشجوها..ميام دنبالت بريم جهت تماشا..ساعت 11 صبح ساعت قرار شلوغي..پارك.. در ميان درختان با مجيد..ساعت 11.20..هيچ!..تيك تاك..12.10..چند ميانسال..جمعي 20 نفره..آنور تر..جلوي درب دانشگاه..دانشجوها.. به سمت پارك..حدودا 100 نفري..جمع در گوشه اي ايستاده..چند جوان..چند برگه حاوي نوشته بر فراز دستان..كم كم رهگذران جذب..جمع..500 نفر..زمزمه..شعارهايي از ته گلو..جمع نهايت 800 نفر.. كمي پراكنده تر هستند..مرگ بر ديكتاتور..مافياي اقتصادي افشا..دولت..چند موتور سوار..عده قليلي نيروي دولتي..جمع كم كم پراكنده..پنج شيش تا افراطي دستگير..به مسجد پارك..جمع پراكنده تر..افتادن آب از آسياب..بعد از ظهر..اخبار سايت ها..تظاهرات 8000 نفري...تيراندازي..مجروح..دستگيري 200 نفر..شعار مرگ بر رييس جمهور..!مشهد.

 

 

خواستم واژه و مفهوم ديگري را توضيح بدم...حسش نبود و نيست!
..........................................................................................................

بي ربطي...

 
 
 
چراغ سينه ي او آفتاب را مي ماند
و با غروب نمي كرد هرگز آشتي
دلم به رستم بيچاره سخت مي سوزد
پس از هزاران سال
ركاب ثابت اسطوره ها و افسانه
به زير پاي جوانمرد فخر تاريخ است...
 
 .........................................................................................................
واگويه...
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

واگويه1:در ايران معمولا آزادي بيان هست ولي آزادي پس از بيان خير!
واگويه2:نادر ابراهيمي(خدا بيامرزدش):به شكوه آنچه بازيچه نيست،بينديش...
واگويه3:سهراب:درد را از هر سو نوشتم درد شد...مردمي كه با وعده دلخوشند،نبايد از آينده بيمناك باشند.
واگويه4:بعد از سردار زارعي و مددي معاون دانشگاه زنجان اين بار معاون وزير علوم،اينست منجلاب افسار گسيختگي هوس...مرز هاي ممنوع.!
واگويه5:ملت تو ، ما شديم كوروش والا...!
واگويه6:
 آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست//عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
واگويه7:گه را بايد مزه مزه كرد...!
واگويه8:منم سرگشته حيرانت اي دوست..كنم يكباره جان قربانت اي دوست...خانه ي دوست كجاست؟!؟!
واگويه9:خاكستر:
یک دو مثقال خریت به جهان عیبی نیست... عجب آنست که مردم دو سه خروار خرند...
واگويه 10:راديو:پژوهش و ورزش هم قافيه اند اما رديف بودجه شون يكي نيست...فكر كن نيكبخت واحدي بشود پژوهشگر!
واگويه 11:به قول آن خواننده :به نام زندگاني ، حرامم شد جواني...


 
لينك ثابت| نوشته شده در جمعه 1387/03/31ساعت توسط مرد جان به لب رسیده |

سالگرد...ويپاسانا...كجا به گل نشست كشتي جواني من.

بيست و سه خرداد سال هشتادو شش بود كه به فكر جايي افتادم كه چرنديات خود و علاقمندي هاي خود را در اونجا ثبت كنم كه اين وبلاگ متولد شد.يكسال شد.به همين سادگي گذشت...
                عمري دگر ببايد بعد از وفات ما را ......كاين عمر طي نموديم اندر اميدواريست
.........................................................

ويپاسانا:اين لغت ديدن چيزها همان گونه که هستند معني ميشه ... در عمل يه نوع مراقبه كه قابله آموزش ديدنه و هنر زندگي كردن ازش تلقي ميشه..اصلتش هنديه..و نام استاد اول اين شايد هنر آقاي گويانكا از همون هنده...ميشه گفت تكنيكيه كه با انرژي درماني و تله پاتي و... در يك طبقه قرار ميگيره...البته ناگفته نمونه اين تكنيك يا هنر الان يه شهرت جهاني پيدا كرده و در سرتا سر جهان كلاس هايي بيشتر 10 جلسه اي برگزار ميشه واسه آموزش اين مهارت..در واقع ويپاسانا:فراگيری حفظِ تعادل در مقابلِتجربههایِ درونی،به انسان میآموزد تا عدم وابستگی را در مقابله با شرايط بيرونی نيز در خود پرورش دهد، امّا اين عدم وابستگی به معنای فرار يا بیتفاوتی نسبت به مسائل دنيوی به حساب نمیآيد.به نحوياین همان آموزش شخص روشن ضمير(بودا) است‌. هنرزندگی کردن است‌. بودا هرگز هيچ گونه مذهبي يا ايسمی را ايجاد نكرد. هرگز از پيروانش اجرای مراسم یا تشريفات بیمحتوا و كوركورانه را درخواست نكرد. در عوض به آنها آموخت تا با تجربه مشاهده حقايق درونی، بتوانند طبيعت را نيز به همان صورتواقعی مشاهده كنند.ميشه گفت ويپاسانا يه نوع خود نگري يا خود شناسيه البته شناخت با منطق عقلي و احساسات و هيجانات و اعتقادات مذهبي و نظريه ها و و فقط كافي نيست.در واقع انسان بايد حقيقت را در سطح عملی و تجربی آن به دست آورد. بايد واقعيتی را كه در اين پديده جسمی - ذهنی وجود دارد، مستقيماً تجربه نمايد. اين تنها روشی است كه ما را ياری میدهد تا از ناپاكیها و درد و رنجمان بيرون آمده و به رهايی برسيم.اين تجربه مستقيم از واقعيت درون خويش و اين تكنيك خودنگری، همان مديتيشن ويپاسانا میباشد. در زبان هندی رايج در زمان بودا ،" پاسانا" به معنای نگاه كردن و ديدن با چشمان باز بود، امّا ويپاسانا به معنای مشاهده هر چيز به شكل واقعی آن است و نه بصورتی كه به نظر میآيد. بايد در حقيقت ظاهری رخنه كرد تا به حقيقت نهايی ساختارِ جسم و ذهن رسيد.و بالاخره پس از طي مراحل البته با تمرين به اين حقيقت كه نايل شديم انگار وارد يه جريان خودگردان ميشيم و به صورت اتومات اونجور كه مدنظره رفتار ميكنيم...(به نطر بنده يه راهكار اصليش توي مراحل خاصش همين شرطي سازي خودمونه)‌‌‌‌‌‌‌البته كتابهايي در اين مورد چاپ شده و مقالات وب ها و... زيادي در اين مورد هست كه من شمارو ارجاع ميدم به سايت ايراني در اين مورد و تفحص بيشتر(ادامه مطلب).منم خاصتم جهت ايجاد حس كنجكاوي و انگيزه براي يادگيري اين مهارت در شما ..پاره مطلبي ذكر كنم ..دريغ كه شايد همان اشتهاي ناچيز ذهن شما را به اين مهارت با اين مطلب كور كردم...شايد.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بي ربطي...


 

 
ما هم خواستيم از قافله عقب نمانيم..پاره بنديست..تيرداد جان نقدش كن..هر چند!..به جان خريديم...
 
البته ذكر كنم خودم پيشاپيش فهميدم كه اين هنر شعرگويي در سيطره استعداد ما نمي گنجد و همين صرف خواندن شعر شعرا و علاقه مندي ما را بس.
بيهودگي تنهايي

.../ تابلويي در اتاقم / روي ديوار / نگاه ميكنم / بيش از آنكه تابلو مرا مشغول كند / فكر اينكه چرا به تابلو نگريستم / مرا مشغول ميكند / و اين فكر تا جايي ادامه دارد / كه به تابلو يا اشياي ديگر بنگرم / و بعد در فكر اينكه چرا به تابلو نگريستم كه بعدش به ... / اينست راه و روش من / سلوك من در اشيا / فكر در فكر / بيهودگي / لغزش نگاهم در همه چيز / و فكر در لغزش / ... / در عمق من / هيچ چيز نيست / جز ترسي / از نبودن همان هيچ چيز / مي ترسم / بيهودگي / تنهايي / ...
 
 
 

  --------------------------------------------------------------------------------------------------------------
واگويه...
واگويه يكم:در دير مغان آمد يارم قدحي در دست.....مست از مي و ميخواران از نرگس مستش مست.
واگويه دوم:سعدي از دست كيارستمي فرياد.
واگويه سوم:با نگاه پست مدرن كله پاچه توي كافي شاپ پشت بندش قليون و قهوه فرانسه.
واگويه چهارم:چهارده خرداد..پسر..بابا امام خميني توي دريا غرق شده..نه..پس چرا همه ميرن شمال.
واگويه پنجم:سهيل:من اشتباه ميكردم.احمق خيلي خيلي زياد است.شايد به ظاهرشان نيايد ها.شايد هم بيايد.خيلي زيادند.وعجيب است كه چرا.
واگويه ششم:نظرات..زمستان است...!عجب مغلطه اي.
واگويه هفتم:فردريش نيچه:از سرسری خوانان بیزارم.آن که خواننده را شناخت دیگر برای خواننده کاری نکرد.سده ای دیگر با چنین خوانندگان یعنی گندیدن جان.
واگويه هشتم:جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسيد//دل به جان آمد و او بر سر ... است هنوز.
واگويه نهم:دكتر شريعتي:در عجبم از مردماني كه خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي كنند و بر حسين مي گريند كه آزادانه زيست.
واگويه دهم:عقب يك كاميون:با مردم اين زمانه يك سلام والسلام.

لينك ثابت| نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/23ساعت توسط مرد جان به لب رسیده |

آتئیسم...هيچ چيز همه چيز...به كجا ميروي اي نا خدا.

...من به هيچ فرقه اي ،به هيچ ناحقي .

حتي اگر همه مردم جهان به آن صحه بگذارند..احترام نمي گذارم.اين را البته حق هر كس ميدانم كه به هر چه ميخواهد باور داشته باشد.اما ميان احترام به آزادي عقيده افراد با احترام به عقيده افراد فرق اساسي هست...

 

 منصور حكمت









 







جملات بالا را يه آتعيست دو آتشه ايراني گفته...كه براي خود دمودستكي جور كرده ..كانوني تشكيل داده..عضو مي پذيرد..سايت مخصوص دارد و ...! اگه اسلام چنين مبلغي داشت در حوزه ها پلمپ ميشد...

آتئیسم (نه خدايي):اين شايد فرقه خود را معتقد به هيچ سنت..دين..مذهب..اعتقاد..اصولي كه انسان را در چارچوبي حفظ كند نمي داند...لامذهب..و جالب اينكه بين  آزادي اعتقاد و اعتقاد(مذهب) فرق ميذاره..و احترام به عقايد افراد را ملزوم نمي دونه..و حتي بي احترامي رو بعضي جاها ملزوم مي دونه و لازمه تمسخر رو پيشه ميدونه..اين فرقه يا گروه يا جمعي هم انديش با تكيه بر عقل وتفكر انسان هيچ گونه غيب و ماورا را نمي پذيرد(شبيه تفكر سكولار)..و به طبعه همون خدايي برايشان وجود ندارد ..ناخدا..بي خدا.! اين گروه ترويج مدرنيسم و سكولاريسم در مقابل خرافه گرايي ومذهب و سكتاريسم را از جمله وظايف خود ميدانند..جالب تر ازآن اينكه به اعتقاد اين گروه هر كس آتئیست شد روشنفكر است و تمامي كساني كه شامل اين گروه نيستن به دور از جريان روشنفكري اند(البته اين خود نيز نوعي اعتقاد است و با ادعاي اينها كه مدعي هيچ گونه اعتقاد و اصولند منافات دارد...)..حتي تماميه عيسم ها را انتقاد مي كنند حتي آنهايي كه به تفكر اينها نزديك اند..و بصورت مطلق محض مي انديشند..عجايب در مورد اين گروه زياد است البته اينها را نبايد با آگنوستیسیسم که به این معناست که انسان نمی داند که جهان چگونه بنیاد نهاده شده است و آیا خدایی هست یا نه، درهم آمیخت و اشتباه کرد...ذكر كردم عجايب زياد است و من در مقاله اي كه در ادامه مطلب ميگذارم صحه گفتار مي كنم و فراخوان براي كساني كه كنجكاوي بيشتر ميكنند...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بی ربطی:

در این هوای گرم میچسبه...زمستان ... اونم اخوان..

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و
لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي
جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان
بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ،
بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت
را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است]


ادامه مطلب...مقاله


ادامه مطلب

لينك ثابت| نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/16ساعت توسط مرد جان به لب رسیده |

از نگاه پست مدرن ... شب حزين و مَه غمين و ره دراز ...احمديا.

...آرتور رمبو:بايد مطلقا مدرن بود.

ميشود تفسير هاي زيادي از اين جمله كرد و ساده ترين آن اينست كه بايد به روز بود..آپديت..اين جمله در نهايت موجزي كلي پيام داره...ميشه بگي يه مينيمال از كتابي قطور يا هايكويي پر مفهوم كه ميشود آن را كتاب كرد...بهر وجه ما در زمانه اي زندگي ميكنيم كه به سرعت در حال تغيير و تحوله..جامعه ...تكنولوژي...عقايدو...و ما بايد متناسب با اين خودمونو به روز يا مدرن كنيم..ديگه نميشه با همون نگاه سنتي به سينما رفت..موسيقي مدرن گوش كرد..شعر سپيد خوند..و درست برعكس اين قضيه هم صادقه...ديگه نميشه با نگاه مدرن حافظ خوند..بنان گوش كردو...نگاه من نسبت به يه اثر هنري اينه كه مخاطب بتونه با اون اثر، همذات پنداري كنه...خودشو بتونه جاي شخصيت بذاره..تا هر جا كه شخصيت اثر رفت اونم بره باهاش...يه كار جديد و نو آقاي كيارستمي(سينما گر-گرافيست-عكاس...)انجام داده و اون اينكه اومده حافظ و سعدي رو با نگاهي مدرن روايت كرده..دو كتاب 1-حافظ به روايت كيارستمي 2-سعدي،از دست خويشتن فرياد..پيشنهاد ميكنم اين دو كتاب حتما تهيه كنيد..شخصا خود من هر وقت ديوان حافظ و مي خوندم چيزه زيادي عايدم نميشد..واسم سخت بود (معني..مفهوم)اما با كاري كه آقاي كيارستمي كرده (تقريبا مينيمال و موجز كردن)ديگه حافظ رو بيشتر درك ميكنم و همينطور سعدي...البته سعدي بخودي خود كمي روانت تر و امروزي تره...بهر حال اين كار و اين بينش جديده و موافقان و مخالفان زيادي داره ... نظر شما چيه؟(نظري فارغ از ديد مقدس مابانه و تعصبي و تابوشكني)

.

.

.

و شعري از شاعري كه با شعرش زندگي ميكنم...احمدرضا احمدي

 

از بخت من است / كه دريا / در همسايگى آينه‏ها / در صبح گم شد. / دريا در لبان خاموش من / خاموش مى‏شود / چون / آن روزها / جوان نيستم / كه باران بى‏آلايش / شاخه‏هاى بيد را مى‏شست / شاخه‏هاى بيد در خانه‏ام / قديمى بود / بر من از آسمان / گرامافون كوكى / نازل نشد / مادر در انتهاى اتاق / تعلق به خاموشى داشت.‌»

.

.

 

«و آنچه تازه نيست / آنچه تازه نيست لاى لاى ساعت ديوارى كهن است بر نوزاد خود /... / كه: /... / فرجام همه‏ى راه‏ها به اندوه مى‏انجامد / و سكوت دليل‏پذير نمى‏تواند بود / سكوت خطا نيست اما جذبه ندارد / سكوت‏ها، پندارها، تا مرز رويا تاريك و وهم‏انگيزند / و حقيقت مرده تلاش مى‏كند / سقف هر پناهگاه، سفالين و نفوذناپذير است / و آسمان آبى نيست / انباشته از تاريكى است /.../ پنجره را كه گشودم شب بوى غم مى‏داد / ستاره‏ها را كه چيدم در ميان دستمال كولى‏ها پلاسيدند / شكوفه‏هاى نورسته خسته بودند و در يخبندان شب مردند / ساعت ديوارى گنگ بود و اشتياق ضجه داشت / و اندوه باغ، گل‏هاى يخ را آب كرد / اما فرجام اين كوره راه به اندوه و اشتياق انجامید.‌»

لينك ثابت| نوشته شده در یکشنبه 1387/03/05ساعت توسط مرد جان به لب رسیده |

آزادي...حقم... شده برايم...تمناي حضور يك چگوارا...تمناي حضور غيب...واگر شود ..چه گواراست.

پي كدامين وفا ميگردي؟

ستايش اندر حال اين جهان يا اين جهاني كه واسه ما خواب ديدن..بسي تنگ تر اززندان رندان...آزادي در عين جبر مطلق...چيزي بسيار بي منطق مثله برگ بي برگي..مثله زمستانه تابستان..حتي تعليق افكار و تعلقات ما در بحبوهه اي از زمان و مكان..عين تلقين قفس در تصورات آزادي ما...برزخ.

به رفتارت بنگر..از كدامش راضي هستي..چناچه راضي باشي ..مقطعيست..به زودي مشت ميكوبي به ديوار..حتي مرگ ما دستخوش حال سگ درگاه حضرت اوناست...بخود بنگر..تا به كي..تا وقتي كه بميريم و حتي يه لحظه فراغت خاطراز سلطه جبرانه اونها بر ما انسان هاي مختار(داراي اختيار)را نديده ايم...نسلي كه تنها راه رو..افيون(خلسه غير روحاني)مرهم دونستند...نسلي منفجر..نسلي سر كوب از آزادي و هواي آزاد تازه..نسل سوم..نسلي بي غيرت تر از همين نسل تازه به دوران رسيده انقلابيون...تا به كي..منتظريم كسي پيدا شه..چگوارا...چه گواراست...پيدا شو ديگر.

.

.

.

...و يوشيج عزيز و بي ربطيه ديگر من:

 

و به راه ، نيزن كه دايم مي نوازد ني

 

در اين  دنياي ابر اندود

 

راه خود را دارد اندر پيش...

 

 

آزادي...حقم... شده برايم...تمناي حضور يك چگوارا...تمناي حضور غيب...واگر شود ..چه گواراست.

.

.

.

 

بيا شمع روشن كن...تمام عمر كج رفتم

به راست مرا بنگر...دارم از سر گيجه ميميرم

دارم شك ميكنم كم كم...كه پوچه ..

نگاه كن به آخر قصه...به دستايي كه رو ميشه.

 

 

مفهوم آزادی در اسلام...ادامه مطلب..

 


ادامه مطلب
لينك ثابت| نوشته شده در جمعه 1387/02/27ساعت توسط مرد جان به لب رسیده |

معلمم...اما نه شمعم...نه میسوزم...نه میسازنم...نه همکاره انبیا...مثله یه مسافرکش.

اي معلم حيف است که به تو بگويند شمع ... چون شمع را مي سازند و مي سوزد ... تو مي سوزي و مي سازي..معلمي شغل انبياست..معلم شمع جمع راه جويان...

حالم بهم ميخوره از اين جملات ريايي...اراجيفي که انگار واسه خر کردن يه عده تيماره نخود مغزه...

اين چيزايي که ميگن مثله اينه که بگي احمدي نژاد امام زمانه...از اينا بعيد نيست..ولش.

به هر حال روز معلم رو به خودم و هم قطارام تبريک که..همون يادآوري مي کنم..و واقعا چه تجليل با شکوهي از ما شد بهر حال کيک و نوشابه تو هواي گرم مي چسبه مخصوصا که مجاني باشه اونم مدير بدبخت با هزار مشکل تهيه ديد آخه خوب مدرسه اي که بوديم تقريبا در بياباني بي آب و علف بود و با اولين مغازه ۲۲کيلومتر فاصله داشت..بهر وجه روز باشکوهي بود وبابت اين هم بايد از آقاي مطهري تشکر کرد که شهيد شد تا ما روزمان به خاطر اين بزگوار نيز شده باشکوه شود..البته از دانش آموزان نيز بايد کمال تشکر را داشت چون که با سرمايه گذاري ۵۰۰ ريالي خويش در مجموع هزينه آن کيک و نوشابه کذايي رو متقبل شدن وهمچنين از اداره محترمان نيز ياد کنيم که به مناسبت همين روز با برگزاري يک دوره مسابقات دوچرخه سواري مقام معلم را شامخ تر دانستند.....و من يادم نمي رود که اجر معنوي را بايد در نظر بگيرم.(ضمن عذرخواهي از معلمان انبيايي)به مناسبت همون روز من نيز شعري تهيه ديدم:(چيزي شبيه دوچرخه سواري)

سگگگگگگگ

حقيقت والاي سگ...

ما نميدانيم اسم اعظم سگ

ما نميفهميم هيچ از غم سگ

ما سگ مردمان که وفا مي کنيم عين سگ

ما که نمي دهدمان هيچ جهان محل سگ

ما که پارس مي کنيم

ما که رنج مي بريم

ما که دم تکان مي دهيم

ما که پير مي شويم

هووووووووووووووووو.......واق واق

...ترانه سگ است لب خواني من

...

تکه تکه ميکنم شرافت انساني را


لينك ثابت| نوشته شده در جمعه 1387/02/13ساعت توسط مرد جان به لب رسیده |


www.irLearn.com