تبليغاتX
واگويه هايي متناقض/شايد سر ميگويم/نه
نبسته ام به کس دل...نبسته کس به من دل...چو تخته پاره بر موج...رها رها رها من.

حافظ ... بیدار باش که ما آسوده خوابیم

...

...

سلام

حال همه ما خوب است

اما تو باور مکن


سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن
لينك ثابت| نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 14:25 توسط مرد جان به لب رسیده |

بيچاره ما

تو در نماز عشق چه خواندي كه سالهاست

بالاي دار رفتي و اين شحنه هاي پير

از مرده ات هنوز پرهيز مي كنند


...


آه اگر آزادي سرودي

مي خواند

كوچك/كوچكتر...


...


خصلت امروز

دير بودن آن است

همين امروز

بايد دوستت مي داشتم



لينك ثابت| نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 22:18 توسط مرد جان به لب رسیده |

روز الست جان تو ، خورد می ای زخوان تو ## خواجه ی لامکان تویی ، بندگی مکان مکن...

شریعتی: آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند. از «تن» تو- هر چقدر هم که قوی باشد- ترسی ندارند. از

 گاوکه گنده‌تر نمی‌شوی، میدوشندت! از خر که قوی‌تر نمی‌شوی، بارت می‌کنند! از اسب که دونده‌تر

نمی‌شوی، سوارت می‌شوند!، اما آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند.

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

گاندی : ابتدا شما را نادیده می گیرند، بعد به شما می خندند، بعد با شما مبارزه می کنند، آنگاه شما پیروز

 خواهید شد!

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

مشیری : هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا  //  آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

فرخ زاد : چه روزگار تلخ و سیاهی  //  نان نیروی شگفت رسالت را  //  مغلوب کرده بود

 

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 23:30 توسط مرد جان به لب رسیده |

زنده باد مخالف من

 

انتهای تفکر خود ناخواسته…

در اين دنياي پيچيده و پيشرفته همه چيز سطحي روبه بالا دارد و بنا بر آگاهي ها و اطلاعات به روز و در دسترس ، اين طبيعي است.از جمله اموري كه پيشرفت آن بديهي مي باشد مي توان به سطح تفكر فردي اشاره كرد.همه ما از زمينه تفكر به روزي ،حتي بي سوادترين افراد، برخورداريم اما در نوع تحليل و ابراز عقيده هر كس بنا به دلايل منطقي و قابل قبولي كه براي خويش دارد ، تفاوت داريم و همه افراد و سازمان هاي حقوقي بايد به تحليل ها و نگرش هاي متفاوت اشخاص احترام بگذارند مگر در مواردي كه نگرش فرد بروز عملي پيدا كند و غير از خود فرد ، ديگران نيز آسيب ببينند.اينكه شخصي صرفا براي ابراز يك عقيده كه فقط جنبه تئوريك داشته ، مورد هتاكي ها و اهانات غيرانساني شود ، قابل قبول و منطقي نيست. اينجاست كه همان استبداد و ديكتاتوري  مورد نفرت و لعن ما ، در لفافه شخصيت ما به صورت ناخودآگاه بروز پيدا مي كند و ما خود ناخواسته يكي از اركان عمل اين نوع استبداد و تحجر ميشويم. نظر شخصي بنده در مورد اين عكس و جريان ، همين موارد كه در چند خط بالا اشاره شد مي باشد .نظرات شما( در سایت بالاترین و صدای اسلام) به صورت خودناخواسته تاييد كار جرياني كه مخالفشان هستيد ، مي باشد.

 

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 14:18 توسط مرد جان به لب رسیده |

اگزیستانسیالیست عزیز ! ... مرا به سفسطه ی باد بسپار

... نان را / هوا را / روشنی را / بهار را / از من بگیر / اما خنده ات را هرگز / تا چشم از دنیا نبندم ...

 

//////////...

 

... ما دل داده ایم

دیر است

تا جان دهم

جانا بیا ...

 

//////////...

 

... در کوچه گوسفندم / در مدرسه طوطی / در اداره٬ گاو / به خانه که می رسم سگ می شوم / چوپانی از برنامه کودک داد می زند / گرگ آمد! گرگ آمد! / و من کنار بخاری / شعر تازه ام را پارس می کنم !...

 

//////////...

 

... مثل روزنامه ها ٬ اول همه را سر کار می گذارند / بعد آگهی استخدام می زنند / بچه های وظیفه ٬ یا شاعر شده اند یا خواننده! / خدا را شکر در خانه ما٬ کسی بیکار نیست / یکی فرم پر می کند ٬ یکی احکام می خواند / یکی به سرعت پیر می شود / و آن یکی مدام نق می زند / مرده شور ریختت را ببرد / چرا از خرمشهر سالم برگشتی؟...

 

//////////...

 

... شاعران دروغ می گویند / باران اصلا شاعرانه نیست / آنها هی تبلیغ می کنند زیر باران برویم / و خود مثل گربه ٬ کنار شومینه می خوابند / دو هفته است بستری هستم / این باران لعنتی ٬ شعرم را أبکی کرده ! / اگر به شمال می آیید به جای دفتر شعر / چتر و پنکه و پشه بند بیاورید / و کمی سوژه برای تابلوهای ویلا / اینجا قورباغه هم زنگ می زند ...

 

//////////...

 

شیر آهنکوهی

از آن دست آه

که خاک را سبز می خواست و عشق را شایسته

زیباترین زنان

 

//////////...

 

 

 

لينك ثابت| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 23:27 توسط مرد جان به لب رسیده |

بوی باران تازه می آید ... خستگان خواب روزانه

اول موضع ما نسبت به انتخابات البته به اصرار دوستان:

من ندانم با که گویم شرح درد                              قصه رنگ پریده ، خون سرد ؟

و اکنون

هر چه در نتیجه حقایق ما می شکند ، بگذار بشکند. (نیچه)

.

.

.


چشم هایم را باز می گذارم


دیگر


با بوسه هیچ شاهزاده ای بیدار نمی شوم


.

.

.


راهرو را

با صدای پا می آشوبند


خستگان خواب روزانه


.

.

.


شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ...


.

.

.

و من مسافرم ای باد های همواره...

سلام


.

لينك ثابت| نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 17:3 توسط مرد جان به لب رسیده |

بیا ساقی..بده جامی.. خمارم من

...نفس کشیدن را دوست دارم


گاهی


گاهش را تو می دانی...

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:3 توسط مرد جان به لب رسیده |


www.irLearn.com

جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی